تبليغاتX
همراه
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت

 نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

تو تنها نيستي .

 توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري،

 قلب ميزارم که جا بدي،

اشک ميدم که همراهيت کنه،

ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 19:41  توسط سحر  | 

تاكه در زلف گره گير تو دل گير افتاد ------- باز دلگيرم ازين دل كه چرا دير افتاد.
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 0:14  توسط سحر  | 

 

مجنون شدم  و شبي  به راه افتادم!
با  ديدن  «ليلي»  به  گناه   افتادم
گفتم چندي به راه «يوسف» بروم
از «چاله» درآمدم، به چاه افتادم!

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 0:9  توسط سحر  | 



مي‌خواهم‌ات چنان‌که شب خسته خواب را
مي‌جويم‌ات چنان‌که لب تشنه آب را

محو توام چنان‌که ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بي‌تاب‌ام آن‌چنان که درختان براي باد
يا کودکان خفته به گهواره، خواب را

بايسته‌اي چنان‌که تپيدن براي دل
يا آن‌چنان که بالِ پريدن عقاب را

حتا اگر نباشي مي‌آفرينم‌ات !
چونان که التهابِ بيابان ، سراب را

اي خواهشي که خواستني‌تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي ، چه نيازي جواب را

قيصر امين پور
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 10:25  توسط سحر  | 

درمیان من و تو فاصله هاست.
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری.
تو ، توانایی بخشش داری.
دست های تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد!
چشم های تو به من آرامش می بخشد
و تو چون مصرع شعری زیبا ،
سطر برجسته ای اززندگی من هستی...
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 16:15  توسط سحر  | 

 

من ندانستم  از اول که تو بی مهر و  وفایی

عهد نا بَستن  از آن  بِه  که بِبَندی و   نَپایی

عشق و درویشی و  انگشت نمایی و مَلامت

همه  سهل  است ،  تحمل  نکنم   بارِ جدایی

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 22:0  توسط سحر  | 

 

زندگی با مشکلاتش زیباست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:56  توسط سحر  | 

ليلي زير درخت انار نشست

 درخت انار عاشق شد

گل داد

 سرخ سرخ

گل ها انار شدند

داغ داغ

هر اناري هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند

 دانه ها توي انار جا نمي شدند

 انار کوچک بود

دانه ها ترکيدند

انار ترک برداشت

 خون انار روي دست ليلي چکيد

 ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد

 مجنون به ليلي اش رسيد

 خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود

                          کافي است انار دلت ترک بخورد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 10:30  توسط سحر  | 

سلام

پدر عزیزم روزت مبارک.دستهای مهربونت رو می بوسم.برات آرزوی سلامتی دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 14:6  توسط سحر  | 

روز مادر يعنی

 بهانه در آغوش کشيدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

 روز مادر يعنی

 بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد

 روز مادر يعنی

 به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری

 روز مادر يعنی

باز هم بهانه مادر گرفتن

 

مادر عزیزم روزت مبارک 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 17:35  توسط سحر  | 

 

وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

 كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 22:3  توسط سحر  | 

می نويسم بر باد

 می سپارم بر آب

 زمزمه ی بی حوصله ی عشق را

و نمی ترسم

از گم شدن بادبادک قلبم

ميان آشفته بازاری به اسم دنيا...........

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 9:28  توسط سحر  | 

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

 ابتداي يک پريشانيست حرفش را نزن

گفته بودي چشم بردارم من از چشمان تو

چشمهايم بي تو باراني ست حرفش را نزن

 آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان با اينکه طولاني ست حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار آساني است حرفش را نزن

 خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشکني

اين شکستن نا مسلماني ست حرفش را نزن

 حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج توام

رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:18  توسط سحر  | 

شب شد خورشید رفت

 افتابگردان عاشق به دنبال افتاب اسمان را جستجو میکرد

 ناگهان ستاره ای چشمک زد!

افتابگردان سرش را به زیر افکند

گلها خیانت نمی کنند ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 9:46  توسط سحر  | 

به من ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير‌، ميميرم...

 باورم نمي شد...

فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...!

سالهاست در تنهايي پژمرده ام...

- کاش امتحانش نمي کردم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:15  توسط سحر  | 

دعاي امتحانات:

 الهي ادرکني پاسا

به نمرات دهي و گاها دوازدهي

و حافظا من المشروطي

 و افليجا استادي

و لغوا امتحاني

برحمتک يا ارحم الراحمين

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 10:37  توسط سحر  | 

بغض هم براي خودش رويايي داشت

دلش مي خواست لبخند بزند

 نمي توانست

 از همان نزديکي بوي باران را حس کرد .....

بغض ترک خورد و ......

 نم نم باريد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 10:14  توسط سحر  | 


 چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس. کار مهمي در

 پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي مي

توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار

همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين

طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس

مي توانست انجام بدهد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 10:5  توسط سحر  | 

چند ساعتي بيشتر نمونده تا زمستان ساکش رو برداره وراهي سفر بشه و بهار زيبا از راه برسه.
تو همين چند ساعت باقي مونده وقتي فکر ميکني به اين يک سال ............
مي بيني واي......
چه ها که نگذشت. عزيزاني رو از دست داديم
حوادث تلخ و شيرين زيادي رخ داد . شکست ها موفقيت ها و تجربه ها.
اشک ها و لبخندها.....
همه گذشت مثل يک چشم بر هم زدن همه خاطره شد....
چه زود گذشت....
و حالا خوشحاليم که بهار مياد سال جديدي رو شروع ميکنيم که اميدوارم بهتر از سال گذشته باشه توام با شادي موفقيت سلامتي و شفاي بيماران.
از همه دوستان خوبي که تو ااين مدت زحمت کشيدن به وبلاگم سرزدن ويا لطف کردن نظر دادن تشکر ميکنم. براي همه آرزوي موفقيت دارم.

سر سفره هفت سين براي شفاي همه بيماران و شادی روح رفتگان دعا کنيد.

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 18:52  توسط سحر  | 

دوباره تو فضا اون بوي هميشگي پراکنده شده.همه جا بوي اونو مي ده. واي...خداي من !
دارم حسش ميکنم دوباره لمسش ميکنم چقدر چشم به راهشم.
مي دونم که تو راهه.......
جلوي آينه مي رم دستي به موهام ميکشم ....به صورتم ....
يه دفعه زل مي زنم تو آينه....
سه تار موي سفيد و خطوطي که داره کم زير چشمام هويدا ميشه خيلي حرفا واسه گفتن دارن
ولي نه......من از اين بيدها نيستم که با اين بادها بلرزم
خودم رو مرتب مي کنم لبخندي به لب ميارم و شروع ميکنم به تميز کردن خونه .
با خودم ميگم يعني وقتي از راه برسه کارام تموم شده ....تونستم خونه رو براي اومدن اون مهمون عزيز آماده کنم؟؟؟....
اما اگه مثل دفعه هاي قبل باشه وقتي مياد بازم جارو تو دستامه يا دارم غبار آينه رو پاک مي کنم
سنبل تو گلدون داره به من مي خنده.....
اين دفعه يه فکرايي تو سرمه مي خوام قبل از اينکه بياد کلي تغيير و تحول ايجاد کنم . تو خونه....تو کامپيوترم.. تو ذهنم ...تو قلبم...مي خوام گرد و خاک همه جا رو بگيرم همه جا رو سبز کنم.
راستي کاش همه به فکر اين دگرگوني بيفتيم کاش همه بيايم دلامون زندگيمون و فکرمونو سبز کنيم .
بايه سبد گل عشق چشم انتظارتم بهار

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:21  توسط سحر  | 

بعضی آدم ها به زندگی ما می آیند و خیلی زود می روند بعضی ذیگر می آیند و مدتی می مانند و جای پایشان در قلبمان می ماند و ما دیگر هرگز آنکه بودیم .......نیستیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 15:30  توسط سحر  | 

کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 14:58  توسط سحر  | 

چند سالي است حوالي ۲۵ بهمن ماه ( ۱۴ فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. به گوش مي خورد. از هر مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine بچه مدرسه اي كه در مورد ولنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل
امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ
كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت. اما كشيشي به نام ولنتيوس(ولنتاين)، مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري ميكرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه ولنتاين را به زندان بيندازند. ولنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود . سرانجام كشيش به جرم جاري
كردن عقد عشاق، با قلبي عاشق اعدام ميشود... بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دا نند و ازآن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از هفده قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقاً مصادف است با ۲۹ بهمن، يعني تنها ۴ روز پس از ولنتاين فرنگي! اين روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان"
نام دارد. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماهها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريوريعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندارمذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق و زايش است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. ( ۵ اسفند در گاهشماری قديم با ۲۹ بهمن در گاهشماری کنونی همسان است )سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. سپندارمذگان در ايران روز مادر است . يک ايرانی بايد بداند که در فرهنگ غنی کشورش روزی ويژه برای پاسداشت مادران وجود دارد . در روز سپندارمذگان زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلاً جهان بيني ايرانيان باستان است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از۲۵ بهمن(ولنتاین) به ۲۹  بهمن (سپندارمذگان ايرانيان) منتقل كنيم و سعی کنيم دوباره ايرانی شويم .
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 19:16  توسط سحر  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 15:48  توسط سحر  | 

 happy valentine
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 15:48  توسط سحر  | 

  

       کنار آشيانه تو آشيانه می کنم

                                     فضای آشيانه را پر از ترانه می کنم

               کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای

                               و من برای زندگی

                               تو را بهانه می کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 16:0  توسط سحر  | 

بردار نخی ز تار گيسو

زه ساز بر آن کمان ابرو

يک تير مژه زچشم بردار

دل را بزن و خلاص بانو      

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 21:16  توسط سحر  | 

"دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آ سمان،

_ تو چه می فروشی
دختر غمگین سینه عریان؟

_من آب دریاها را
می فروشم،آقا.

_پسر سیاه،قاتی خونت
چی داری؟

_آب دریاها را
دارم،آقا.

_این اشکهای شور
از کجا می آید، مادر؟

_آب دریاها را من
گریه می کنم آقا.

دل من و این تلخی بی نهایت
سر چشمه اش کجاست؟

_آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.


دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آ سمان.."

                                                                     - فدریکو گارسیا لورکا-

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 19:25  توسط سحر  | 

پروردگارا...

به من آرامش ده        

                       تا بپذیرم آن چه را را که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده

                     تا تغییر دهم آن چه را میتوانم تغییر دهم

بینش ده

                     تا تفاوت این دو را بفهمم

مرا فهم ده

                     تامتوقع نباشم دنیاو مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.....

                                                              ( جبران خلیل جبران )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 18:21  توسط سحر  | 


باز یه شب اين حس شاعري با من دست به يقه شد و حاصلش اينه که مي بينيد:

به ياد تو امشب دوباره دلتنگم

ببين که اشک نشسته به روي مژگانم

به ياد تو امشب نگاه من تر شد

به ياد تو بغضي نهفته در جانم

به ياد تو امشب دوباره حافظ را

گشودم و خواندم غزل غزل ماتم

به ياد تو دل را به قاصدک دادم

ببين که عشق تو داده چگونه بر بادم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 0:25  توسط سحر  |